شعر های عاشقانه

خواب...

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 15:5  توسط غزل نجفی  | 

تو...

ای آینه ی حل شده در آب تن تو

ای چشمه ی پیوسته به دریا بدن تو

موج از پی موج آید و طوفان پی طوفان

آن لحظه ی مواج به دریا زدن تو

دریاست که غرق تو شده یا تو که غرقش؟

دریاست شنا می کند یا این بدن تو؟

ای کاش که گرداب بپوشد بدنت را

یا غیرت مو جی بشود پیرهن تو

دل را همه ی عمر به دریا زده بودی

دریاست که دل می زند اینک به تن تو

جواد زهتاب



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:47  توسط غزل نجفی  | 

یک جمله

کودک تو جور دگر باش...یک نسل از من گذشته

از پاره پاره شدن ها از زخم خوردن گذشته...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:59  توسط غزل نجفی  | 

خلقت تو...

خدا چه حوصله ای داشت روز خلقت تو

که هیچ نقص ندارد تراش قامت تو

نشسته شبنم حرفی لطیف و روشن و پاک

به روی غنچه ی لب های پر طراوت تو

از این جهنم سوزان دگر چه باک مرا؟

که آرمیده دلم در بهشت صحبت تو

درون سینه ی من اعتقاد معجزه را

دوباره زنده کند دست پر محبت تو 

فدای این دل تنگم که بی اشاره ی تو

غبار ره شد و راضی نشد به زحمت تو 

عمران صلاحی


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:54  توسط غزل نجفی  | 

loveeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeee...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 19:1  توسط غزل نجفی  | 

pure love...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 18:57  توسط غزل نجفی  | 

شعر...

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه ی آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را 

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 13:1  توسط غزل نجفی  | 

شعری بلند اما زیبا

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد...کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای...های های عزا در گلو شکست

آن روز های خوب که دیدم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت

آیا ز یاد رفت وچرا در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست


قیصر امین پور

نننننننننننظظظظظظظظظظررررررررر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 10:2  توسط غزل نجفی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:35  توسط غزل نجفی  | 

دل تنگ...

دلم گرفته از این روز ها دلم تنگ است

میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

اسیر خاکم و پرواز سر نوشتم بود 

فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کند اینجا ترانه ی خود را؟

دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه ی فریاد در دلم جو شید

چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است

مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن

در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است


سلمان هراتی


نظر بدید


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 19:0  توسط غزل نجفی  | 

مطالب قدیمی‌تر